تبليغاتX
ادبی و شعر

ادبی و شعر
وبلاگی برای شعر و ادبیات و داستان و ...


گل سرخم

زندگی موجیست پرتلاطم

پس باید ایستاد و ایستادگی کرد

                            و امواج در مشت زمانه خود آرام کرد

                                       تا با آرامش سوار بر بلم عشق بر روی دریای بیکران آبی به حرکت در آمد.

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 2:25 قبل از ظهر توسط افق عـــــــرش |


در نیمه شب دیشب تاولهای کهنه قلبم سرباز کردند

                                                             و

امشب زخمهای کهنه سالیان دراز تنهائیم به تلاطم افتاده اند.

قلبم در میان طوفان خونی که برپاست یکایک زخمها را آرام می کند.

اما صد حیف که خودش نابود می شود.

او همانند سیمرغ است که خود را به آتش می کشد و از خاکسترش سیمرغی بوجود می آید.

اما قلب از هم پاشیدۀ من قلبی زخمی تر بوجود می آید.

تا برای زخمها و تاولها طنین لالایی گرمی بنوازد ،

اما او به انتظار تابوت شیشه ایی می باشدکه خودش را در درونش قرار دهد.

                                                                       

                                                            و همه با هم به لالایی حضرت اجل به خواب ابدی بروند.

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 2:34 قبل از ظهر توسط افق عـــــــرش |


شب سرد محراب

 

مرغان سحر گاهی سر به سجده آوردند در شب محراب در شب سرد سکوت

 

بعد از پرواز فاطمه <س>پیغام وصال را آوردند.

 

قبای مولارا می گرفتند که علی ساعتی درنگ کن ، اماشور وصال در قلب علی نهفته بود .

 

شال بیعت را محکم کرد، کوچه ها را یکی پس از دیگری پیمود تااز پی قد قامت  قاتل

 

خویش نماز عشق را بر پا کند ، تکیه بر شمشیر کرد و شمشیر بر فرقش نشاند زهر

 

کین پاشید و عالمی را در فراق جانسوزش به سوگ نشاند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 0:35 قبل از ظهر توسط افق عـــــــرش |


باز امشب چراغ کهنۀ قلبم روشن شده و مر غکان عشق فریاد غصه ها را بر سر مزارم بیداد می کنند.

 

اما نمی دانم ......

 

آخر چه کسی صدای مر غکان عشق مرا می شنود تا با آنها هم نوایی کند.

 

و تسلّی بخش قلب زخم خوردۀ آنها باشد

 

هر کدام از آنها با یک گل سرخ ودریایی از مروارید شستشو دهندۀ مزار من هستند.

 

آنها مهمانهی سفید عشق مرحمهای قلب زخم خوردۀ من هستند.

 

ای ابر ها یاری کنید ، کوهها فریاد آسمانی سر دهید ،درختان سرو طوفانی کنید

 

و با مرغکان عشق هم نوایی کنید

 

آری .....

 

بیاد خواهم آورد آن لحظه که در کنار هم دست در دست یکد یگر از سرود

 

عشق ابدی سخن می گفتیم : اما نگاه ابرهای سیاه حسود تازیانه اش را بر کمر عشق ما کو بید.

 

مرگ بر ابرهای سیاه، مرگ بر شبهای دراز،مرگ بر روح خستۀ من

 

که مرا از یاری بودن باتو ،از همراه بودن باتو ، از همراز بودن باتو جدا کرده

 

آه......

 

مردم به فریاد مرغکان اسیر من گوش دهید بر زخمهای کهنۀ قلب آنها مر حمی بگذارید

 

و با آنها هم نوایی کنید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 0:34 قبل از ظهر توسط افق عـــــــرش |


بهار من دیدی چه زیبا به پیوند زندگیمان لبخند زدیم؟

 

و با گفتن یک جملۀ دوستت دارم دل هر دوی ما عاشقتر می شد

 

چقدر با نگاه یکد یگر عاشق شدیم  و در بتخانۀ نگاه یکدیگر غرق می شدیم

 

چقدر به بوسه های هم عطر گل یاس پا شیدیم و گل های سرخ ومیخک را در باغچۀ

 

قلبمان غاشقانه چیدیم .

 

اما بعد از جمع کردن دامن چین دار روزگار چه بر سر خود آورده ایم

 

که اینگونه با دشنۀ دشمنانمان بر قلب یکد یگر می کوبیم.

 

ای کاش ، باز هم نگاهت رنگ بویی دیگر برایم داشت .

 

اما من در روز کوچ پرستوها با صدای قلب تو کوچ میکنم

 

                                           تا ابدیت را فریاد زنم.......

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 0:34 قبل از ظهر توسط افق عـــــــرش |


هان ، آری ،یادم آمد در همان زمستان سرد وعبوس بود که بدنبال رد پای تو می گشتم.

 

در همان زمستان سرد و تاریک تیر نگاهت در لا به لای قلبم خرد شد.

 

و تو بی اعتنا به وجود من مرا در زیر پایت خرد کردی

 

در همان شهر آهنی از هر رهگذر نشانی قدمهایت را پرسیدم

 

اما مردم شهر همانند ساعت یخ زدۀ پیر زمان مهر سکوت بر لب نهاده بودند.

 

هر آدمی قندیلی در یک دست و کاسۀ خونی در دست دیگری داشت.

 

آری، من در همان زمستان بدنبال رد پایت بودم که بیایی.

 

اما نه تنها نیامدیی بلکه من هم همانند مردم شهر آهنی قندیلی در دست وکاسۀ خونی در دست دیگر دارم .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 0:33 قبل از ظهر توسط افق عـــــــرش |


به دیدارت خواهم آمد

 

و برای تو سبدی از گل سرخ خواهم آورد

 

وبه تو خواهم گفت .....

 

گل سرخ گل رازهای عاشقی من وتو

 

و باز به دیدارت خواهم آمدچ

 

تا برایت سبدی از پر طاووس سپید خواهم آورد

 

و به تو خواهم داد......

 

سبد سبد عشق و خوشبختی را

 

و روزی دیگر هم خواهم آمد

 

تا به تو بگویم این عشقها عقیم نیستند

 

پرستوهای عاشق یکدیگر را می ستایند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 0:32 قبل از ظهر توسط افق عـــــــرش |


اهل هیچستانم

 

هیچستان من جایست که

 

کودکی در زیر آوار می دهد جان

 

همان جایکه، دختری گریان

 

جای مادر

 

خاک دست بر سرش  می کشد

 

آنجا دیدم من آنجا دیدم

 

پسری بی دست با دندانهایش خاک بر می داشت

 

تا به صوت قرآن پدرش گوش دهد

 

هیچستان من جایست که

 

مادری گریان به سکوت قلب نوزادش گوش می دهد

 

همان جا.....

 

گا سرخی دیدم

 

که آرام ، آرام بر بالین غنچه اش می گریست

 

پدری دیدم که به فلک دشنام می داد

 

پسری که به آسمان سنگ پرتاب می کرد

 

                                      و همان نزدیکی

 

پسری دیگر به دنبال نور گم شده اش می گشت

 

ودر کنارش دختری به دنبال عروسک بازیش می گشت

 

آه.........

 

هیچستان من جایست که با خاک یکسان شده

 

وبا اندوه فلک می گرید

در هیچستان من

 

دختری مادرش را بی کفن خاک می کرد

 

هیچستان من آنجاست.....

 

همانجا که ستارگان هر شب به مهمانی مهتاب می روند

 

تا برای یکد یگر روضۀ مرگ بخوانند

 

شهر من آفتابش بوی مرگ می دهد.

 

اما اکنون ....

 

اما اکنون در آنجا در شهر من

 

با هر تپش قلب پر از مهر

 

خانه ایی آباد می شود.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 0:32 قبل از ظهر توسط افق عـــــــرش |


امشب می خواهم تنهاییم را با تو قمت کنم، با اشکهای زلال نگاهت که به صافی وپاکی آسمان

 

است قسمت کنم، با تپشهای قلب پر از مهر ت که آهنگهای آن طنین خوش روزهای امید است قسمت کنم،

 

امشب می خواهم تنهایم را با تو قسمت کنم ،

 

با تا پود گیسوانت که در هر تار وپود شکلی از ترنج نقش بسته قسمت کنم،.....

واکنون ای نازنینم .........

 

آیا به مهمانی شبانۀ نگاهت خواهی برد تا در نگاهت دریایی از عشق را ببینم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 0:31 قبل از ظهر توسط افق عـــــــرش |


می نویسم بیاد آنروز همان روز پاک بهاری.

 

می نویسم برای آن عشق همان عشق بی ریاو نگارین .

 

می نویسم برای تو که از عمق وجودم می ستایمت .

 

نازنینم.........؟

 

بیاد بیاور روز پیوند عشقمان را همان روزکههردوی ما در اعماق نگاه یکدیگر غوطه ور شدیم

 

و با راز گل سرخ پیوند عشقمان را تبریک گفتیم  گل سرخ گل عهد وپیمان، گل راز جاوید ،

 

گل مهر و وفا ، گل یکرنگی وپاک وصفا ،آری همان روز از عمق وجود فریاد زدم .

 

                                                                                       دوستت دارم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 0:30 قبل از ظهر توسط افق عـــــــرش |